دوستیها فراموش نمیشوند حتی درسکوت

دوستیها فراموش نمیشوند حتی درسکوت

۱۳۹۴ آذر ۲۷, جمعه

پست آخـــر، یـادگارے متنی را کـــامنت بـنویــس❤

     "اے روزگار دلشــکن،هــــر دم مــا را سنـــگے مــزن"

#ما
در بندها پس بنديان, انسان به انسان ديده ایم
از حُكمبر تا حكمران, حيوان به حيوان ديده ایم

در مكر او در فكر اين, در شُكر او در ذكر اين
از حاجيان تا ناجيان, شيطان به شيطان ديده ایم

ديدیم اگر بى خانمان, از هر تبارى صد جوان
مـا پيـرهاى ناتوان دربـان به دربـان ديده ایم

***اے روزگارِ  دلشكن, هر دم ما را سنگى مزن***
مـا سنـگها در لقمه نان, دندان به دندان ديده ایم

از خود رجز خوانى مكن, تصوير گردانى مكن
ما گردن گردنكشان, ریسمان به ریسمان ديده ایم

شرح ستم بس خوانده ایم, آتش به آتش مانده ایم
ما اشك چشم كودكان, دامان به دامان ديده ایم

ماتیم چه گويم زين وطن كز برگ برگ اين چمن
ما خون چشم عاشقان جوان به جوان ديده ایم

چكش به فرق ما مزن اى صبر فولادينِ ما
ماضربت پُتك زمان،کوبان به کوبان ديده ایم

۱۳۹۴ آذر ۲۶, پنجشنبه

" تــــــــــــــــو " عشق من sh⭐a❤

مینـــویســــم سـرشـــار از عـشـــق
بـــرای تـــویــی کـــه همیــشـــــــه ...
تنهـــا مخـاطـبـــ خـــاصّ دل نـــوشـتـــ‌ه‌هــــای ِ منــــی!!!
بــــرای تــــو کـــه بـخـوانـــی!!!
کــــه بـــدانـــی!!!
دوستـــــ داشتـنـت در مــــن بــــی‌انتـــهـاست
هر حادثه ای که حادثه نیـــست!
حادثه یعنی . .
آمدن " تــــــــــــــــو " عشق من❤


۱۳۹۴ آذر ۱۹, پنجشنبه

الهی! یک دل پر درد داریم و یک جان پر زجر❤

#الهی!
اگر مستیم و اگر دیوانه ایم از مقیمان این آستانه ایم
آشنایی با خود ده که از کاینات بیگانه ایم 

#الهی  !
دلی ده که شوق طاعت افزون کند و
توفیق طاعتی ده که به بهشت رهنمون کند

#الهی!
نفسی ده که حلقه بندگی تو گوش کند
و جانی ده که زهر حکمت تو نوش کند

#الهی!
پایی ده که با آن کوی مهر تو پوییم
و زبانی ده که با آن شکر آلای تو گوییم

#الهی!
تو ما را جاهل خواندی از جاهل جز جفا چه آید؟
تو ما را ضعیف خواندی از ضعیف جز خطا چه آید؟

#الهی!
تو ما را برگرفتی و کسی نگفت که بر دار
اکنون که برگرفتی در سایه لطف و عنایت خود نگهدار

#الهی!
یک دل پر درد داریم و یک جان پر زجر
مبادا ما را باخود در بر گیرد و از تو جا گذارد

#الهی!
از بود خود چه دیدیم مگر بلا و خطا؟
واز بود تــــو همـــه عطاست و وفا!

#الهــــی!
تو بر رحمت خود و ما بر حاجت خویش
........تو توانگری و ما درویش

#خـــــداوندا!
کجا راه یابیم آنروزکه تو ما را بودی و ما نبــودیم
تا باز به ان روز رسیم میان آتش و دودیم
اگـــر بِدو گیتی آن روز خود را یابیم، بر سودیم
ور غیر این خود را در یابیم به نبــود خود خشنودیم.



هرچه راباعشق پیدا میکنی گم میشود ❤

هرچه راباعشق پیدا میکنی گم میشود،
دل بروی هرکسی وا میکنی گم میشود، 

روزهای زندگی راباهزاران آرزو،
یک به یک وقتیکه فردا میکنی گم میشود،

عمرمثل یک پرنده در قفس جان میدهد
صحبت از آزادیش تا میکنی گم میشود،

رازخیلی ازبزرگی هابه کوچک ماندن است
رود را وقتی که دریامیکنی گم میشود،

باهمه زیبائی اش رسم بدی داردقطار،
هرچه راآنی تماشامیکنی گم میشود،

زندگی را بیش از این  مانند من جدی نگیر،
تا وصالش  را تمنا میکنی گم میشود....

۱۳۹۴ آذر ۱۳, جمعه

یارب!!توفیقِ بندگی بدون ریا ده❤

خداوندا به دلهای شکسته
به تنهایان در غُربت نشسته
به مردانی که در سختی خموشند
برای زندگانی، جان میفروشند
همه کاشانه شان خالی ز، نان است
سخن هاشان نگاهی در سکوت است
به طفلانی که نام آور ندارند
سر حسرت به بالین میگذارند
به آن،درمانده زن، کز غم جانکاه
نهد فرزند خود را بر سر راه
به آن جمعی که در سرما بخوابند
به بیمارانی که با جان در ستیز اند
به دامانی که از هر عیب پاک است
به هر کس،ازگناهان شرمناک است
یارب!  به ما قدرت ترک خطا ده
توفیقِ ..... بندگی بدون ریا ده
دلهای مارا  از گناهان ایمنی بخش
به نور معرفت ها روشنی بخش

همان شبی که نفس در نفس گره میخورد❤

چگونه می شود آنشب شود فراموشم؟
شبی که برف تنت در حیاط آغوشم...

...نشست و چای لبانت چنان مرا دم کرد
که سالهاست بعد از رفتن توام می جوشم

شبی که فاصله صلح تن به تن با تو
بجز حریر لباست نبود و تن پوشم

همان شبی که نفس در نفس گره می خورد
و دار قالی شانه ات رسید تا دوشم

شبی که هر نفسش عمر جاودانی بود
عجب! که خاطره اش کرده باز بی هوشم

اگر چه رفتی و من در کویر تنهایی
به یاد مستی آنشب شراب می نوشم

هنوز هم که هنوز است خواب می بینم
نشسته برف تنت در حیاط آغوشم....

۱۳۹۴ آذر ۱۱, چهارشنبه

هیزم شکن! چه دیر رسیدی❤

بر من چه گذشته است پس از ضربه تبر

احساس مي کنم که خودم نيستم دگر

از من چه مانده است از آن تک درخت باغ

جز يک دل شکسته و يک روح در به در

هيزم شکن ! چه دير رسيدي ، نگاه کن

.... شکسته است مرا از تو زودتر

سروي که در مقابل باد ايستاده بود

حالا نگاه کن شده کبريت بي خطر

با موي قهوه اي و تني لاغر و سپيد

در جعبه اي شبيه اطاقي بدون در

اي رهگذر ! تو را به خدا اين اطاق را

از دختري که يخ زده در شعر ها بخر

آتش بزن به مغز من و دود کن مرا

از يادهام خاطره باغ را ببر

میترسم از اینکه این قدر سردیم❤

بآیَد حَرف بِزَنیم بآهَم ، زَمآن دآره هَدَر میرِه ...

نَگو بآشِه بَرآیِ بَعد ، هَمین ، الآنِشَم دیرِه ...

مَن اَز اِمروز میتَرسَم ، اَز اینکِه این قَدر سَردیم ...

بآیَد حَرف بِزَنیم بآهَم ، بآید ، این رآهُ بَرگَردیم ...
 
فَضآیِ خونِه بی روحِه ، مَن و تو ، هَستیم و نیستیم ...

فَقَط گآهی بَرآیِ عَکس ، پیشِ هَم دیگِه می ایستیم ...

بِبین جوری سکوت کَردی ، کِه وَقتی ، هَستی تَنهآ شَم ...

خودِت بآعِث شُدی هَر شَب ، تو آغوشِ یِه دَرد بآشَم ...

وآسه این دَردی کِه دآرَم، بِه جُز تو ، هیچکی تَسکین نیست ...

تو هَم دَردیُ هَم مَرهَم ، عَذآبی بیشتَر اَز این نیست ...

عَذآب بآلآ تَر اَز اینکِه ، عَذآبِ سَهمِ هَر سآل،َم ...

روزآ بُغض و شَبا هِق هِق ، تَمآشآیی شُده حآلَ،م ... .