بآیَد حَرف بِزَنیم بآهَم ، زَمآن دآره هَدَر میرِه ...
نَگو بآشِه بَرآیِ بَعد ، هَمین ، الآنِشَم دیرِه ...
مَن اَز اِمروز میتَرسَم ، اَز اینکِه این قَدر سَردیم ...
بآیَد حَرف بِزَنیم بآهَم ، بآید ، این رآهُ بَرگَردیم ...
فَضآیِ خونِه بی روحِه ، مَن و تو ، هَستیم و نیستیم ...
فَقَط گآهی بَرآیِ عَکس ، پیشِ هَم دیگِه می ایستیم ...
بِبین جوری سکوت کَردی ، کِه وَقتی ، هَستی تَنهآ شَم ...
خودِت بآعِث شُدی هَر شَب ، تو آغوشِ یِه دَرد بآشَم ...
وآسه این دَردی کِه دآرَم، بِه جُز تو ، هیچکی تَسکین نیست ...
تو هَم دَردیُ هَم مَرهَم ، عَذآبی بیشتَر اَز این نیست ...
عَذآب بآلآ تَر اَز اینکِه ، عَذآبِ سَهمِ هَر سآل،َم ...
روزآ بُغض و شَبا هِق هِق ، تَمآشآیی شُده حآلَ،م ... .